خرید بک لینک
زن چادری، کنار دختر کوچکش روی نیمکت ایستگاه نشسته بود. دختربچه، مدام به آسمان نگاه می‌کرد. زن پرسید: «چی شده مامان؟»دختر گفت: «ستاره‌ها کجان؟»زن لبخند زد: «منتظرن قطار ما بیاد. با ما میان شهر نوین.»همان نزدیکی، پیرمردی با پالتویی خاکی، ساکش را زمین گذاشت. نگاهش خسته بود، ولی چشم‌هایش آرام. گفت: «ستاره‌ها همیشه میان، فقط گاهی پشت دود قایم می‌شن. شما کجا می‌رین؟» زن گفت: «شهر تازه. شوهرم اونجاست، کار پیدا کرده. گفت خونه کوچیکه ولی دلش بزرگه.»پیرمرد آهی کشید: «کاش همه دل‌ها بزرگ می‌موندن…»قطار آمد

برچسب: نویسنده: رویا اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 9:48

قاضی، مردی میان‌سال، پرونده را بست و به متهم نگاه کرد. جوانی بود با لباس کار، کمی لک‌دار، و چشمانی که بیشتر از ترس، از خجالت می‌درخشیدند. جرم؟ دزدیدن دو کیسه برنج از انبار خیریه.قاضی گفت: «چرا دزدی کردی؟»جوان سر پایین انداخت: «نخواستم. فقط مادرم… انسولینش تموم شده بود. چند روز بود هیچی نخورده بودیم. خجالت کشیدم برم بگم گرسنه‌ایم.» قاضی نگاهی طبق گزارش مددکار اجتماعی انداخت. مادر پیر، مستأجر، درآمد صفر.چند لحظه سکوت بود. بعد گفت: «گاهی عدالت، فقط مجازات نیست. گاهی باید خجالت کسی رو با احترام شست

برچسب: نویسنده: رویا اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 9:48

صدای اذان مغرب که پیچید، پیرزن نان‌خشکی را بست و بقچه‌اش را محکم گره زد. نگاهی به باقی نان‌ها انداخت و آهی کشید: «باز هم زیاد آوردن.» نان‌هایی که گاهی حتی دست نخورده بودند، از سطل کنار نانوایی سر درآورده بودند.همان موقع، صدای دوچرخه‌ای از ته کوچه آمد. پسرکی با دو کیسه نایلونی، کنار سطل ایستاد. نگاهی انداخت، نان‌ها را برداشت، خاک‌شان را تکاند و با دستمالی کهنه پاکشان کرد. پیرزن گفت: «مگه نون تو خونه ندارین؟» پسرک گفت: «داریم. ولی اینا مال آقامه. از وقتی مریض شده، فقط نونِ نونواییِ محله‌مون رو می

برچسب: نویسنده: رویا اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 9:48

صفحه بندی